بی پولی انسانها را نازک و زودرنج می کند....
استاک کردن توی فضای مجازی؛ مثل نگه داشتن سیگار خاموش لای دو انگشت و لبهاست؛ برای فردی که تازه سیگارو ترک کرده... با این تفاوت که سیگار برای اون فرد تغییر ماهیت نمیده اما سوژه برای استاکر ممکنه تغییر ماهُوی بده!!
اون پسره که تو محل ازم خوشش میومد؛ از یه خانواده سوپر مذهبی بود که منو اولین بار با پیراهن عروسکی و ساق شلواری و روسری در حال دوچرخه سواری دیده بود! با دوچرخه از بغلم رد شده بود و نگاه با تعجبش هنوز یادمه...اون موقع ها کلاس چهارم پنجم بودم و اونم دو سه سالی بزرگتر.... بعدتر می رفتم مسجد محل که اون موذنش بود تا بعد از نماز ببینمش... چون همیشه بیرون مسجد وایمیستاد.... و عاشقانه ما همین بود... نگاه! فقط نگاه... می دونستم که چرا اون بیرون وایمیسته و می دونست که چرا مسجد می رم!!
چرا یادش افتادم؟
نمی دونم... دنبال خاطره ی عشقی برای تعریف کردن می گشتم که اگر روزی بچه هام پرسیدند چی بگم.. این اولیتش بود!!
من سعی کردم مادر خوبی باشم... می دانی مادر خوب بودن خیلی سخت است... مثلا دو سال و اندی است که هیچ شبی را پیوسته تا صبح نخوابیده ام و هر شب بارها بیدار شده ام... و همین یک مورد از منِ صبورِ آرام؛ یک حیوانِ زخمی ساخته که برای دریدن به یک صدا محتاج است.... حیوانی زخمی و خسته که در عین حال سعی می کند وحشی نباشد و به کسی آسیبی نرساند... منِ کتابخوان؛ نتوانسته ام درین مدت یک کتاب را تمام کنم....
مادری سخت است. هر روز و هر ساعت مجبورم از بین نیازهای خودم و بچه هایم و گاهی همسرم؛ یکی را انتخاب کنم... همیشه یکنفر ناراضی ست ... و اغلب حس ناکافی بودن دارم....
با اینکه بزرگترین لذت زندگیم؛ مادری ست اما گاهی از آن خسته می شوم.... فانتزی تکراری ام این است: دلم می خواهد بچه ها را یک هفته در یک پانسیون فوق لوکس بگذارم که مطمین باشم خوشحال و سلامتند و بعد یک هفته فقط برای خودم باشم... بدون هیچ تماسی.... نه چنین جای مطمینی را می شناسم و نه بچه ها قبول می کنند....
دوست دارم مادربزرگ سلامتی بشوم و بتوانم برای بچه هایم نقش این پانسیون را بازی کنم؛ چیری که خودم نداشتم.... تا بچه هایم از بی استراحتی این همه خسته و شکستنی نشوند....
مادرم تعریف می کند فلانی که بچه دوقلوی سه ساله دارد؛ می خواهد برود و بچه بکارد!_ فلانی هم دختر دارد و پسر و تازه گریه های ناهنجار پسرش همسایه ها را هم کلافه کرده!!! _ هاج و واج مانده ام که ملت چه توانایی هایب دارند!... پس چرا من در مادری؛ زاییده ام و حتی فکر بچه ای دیگر روانی ام می کند؟؟
الغرض بله، "مادر" باید روز داشته باشد.... الغرض مادرها شایسته تقدیر و تحسین اند... الغرض تا مادر نشوی نمی فهمی....
وقتی داشت با اشتهای زیاد؛ دانه دانه نارنگی ها را می خورد؛ در لذتِ تماشایش غرق شدم.. کوچک، معصوم ، زیبا و محوِ لذتِ خوردن بود... ناگهان قندی که توی قلبم آب می شد؛ از چشمم سرازیر شد... اشکِ شوق همین است؟ شاید هم اشکِ شکر....
حکایت؛ حکایتِ اون آدمیه که همیشه مسیر مستقیمو می رفت . یه روز به خودش گفت چرا کنار نزنم و یه کم تفریح و شیطنت نکنم؟ دید کنار جاده یه چاله پر از آبه... گفت به به! بذار بچه بشم و تو این جاله پر از آبِ بارون بالا و پایین بپرم.. رفت و پرید و کیف کرد و خندید و خیس و گل آلود شد.... اما به خودش اومد دید بو میده. اون آبِ بارون نیست که چاله رو پر کرده بلکه انگار یکی توش شاشیده!! و اون موند و کثافتی که روی تن و صورت و لباساشه....