۲۸آذر
نگاه!
پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ۰۱:۴۳ ق.ظ
اون پسره که تو محل ازم خوشش میومد؛ از یه خانواده سوپر مذهبی بود که منو اولین بار با پیراهن عروسکی و ساق شلواری و روسری در حال دوچرخه سواری دیده بود! با دوچرخه از بغلم رد شده بود و نگاه با تعجبش هنوز یادمه...اون موقع ها کلاس چهارم پنجم بودم و اونم دو سه سالی بزرگتر.... بعدتر می رفتم مسجد محل که اون موذنش بود تا بعد از نماز ببینمش... چون همیشه بیرون مسجد وایمیستاد.... و عاشقانه ما همین بود... نگاه! فقط نگاه... می دونستم که چرا اون بیرون وایمیسته و می دونست که چرا مسجد می رم!!
چرا یادش افتادم؟
نمی دونم... دنبال خاطره ی عشقی برای تعریف کردن می گشتم که اگر روزی بچه هام پرسیدند چی بگم.. این اولیتش بود!!