شیفتگی؟!
حالا که مرور می کنم انگار همیشه توی فهم علاقه مردها مشکل داشته ام! یعنی علاقه شان را یا اصلا نفهمیدم یا دست کم گرفتم.
اولین بار که متوجه شدم پسری از من خوشش می آید؛ حدودا دوازده ساله بودم. اسمش امیر بود. با مادربزرگش همسایه بودیم و مادرهایمان دوست بودند. امیر سه چهار سال از من بزرگتر بود. او پسر دورنگرایی بود که فقط نگاه های با لبخندش را یادم می آید. بعد ها که من عقد کردم؛ مادرش به مادرم گفته بود امیر دخترت را می خواست. گفته بود دنبال جور کردن شرایط بودیم که بیاییم خواستگاری؛ که شوهرش دادی!! وقتی فهمیدم جا خوردم!
نفر بعدی پسر همسایه مان بود. اسمش مجتبی بود. خودم هم از او خوشم می آمد. آن موقع نوجوان بودم. یادم می آید اولین بار که نظرم را جلب کرد؛ در حال دوچرخه سواری بودم. با دوچرخه اش آمد کنارم و همین طور که دور می شد همچنان نگاهم می کرد. هیچ وقت با هم حتی حرف نزدیم! اما از دیدن هم خوشحال می شدیم!! گذشت تا اینکه توی امتحانات نهایی سوم راهنمایی، یکی از دخترها صدایم کرد و گفت دوست پسرت با برادرم دوست است!! گفتم من که دوست پسر ندارم! گفت دروغ نگو خودش به برادرم گفته !! آن موقع تازه فهمیدم برای او جدیتر ازین حرفهام!!
دانشجو که شدم؛ از خواستگاری یکی از همکلاسی هایم جا خوردم! اسمش محمد بود. تا قبل از آن هیچ وقت نفهمیده بودم حتی برای او جالبم!! سال آخر کارشناسی بودم. جلوی درب کلاس نشسته بود. وقتی رسیدم، جلوی پایم ایستاد و جلو آمد. تعجب کردم .فکر کردم لابد کسی پشت سرم دارد می آید. برگشتم دیدم کسی پشتم نیست.اهل تهران نبود. سلام و احوالپرسی کرد و به بهانه اینکه حوزه امتحان کارشناسی ارشدش نزدیک محل زندگی ماست و آدرس می خواست بپرسد شماره ام را درخواست کرد. من هم که کلا از ماجرا پرت بودم؛ شماره دادم. بعد هم پیامک روی پیامک و زنگ روی زنگ!! درین مورد خیلی گاو بازی درآوردم. حتی قبول نکردم یکبار با او بیرون بروم! خیلی منطقی بودم. می دانستم شدنی نیست. اگر به عقب برمیگشتم با او بیرون می رفتم و مهربانانه تر جواب منفی می دادم.
بعد از کارشناسی ام، مهدی به خواستگاری ام آمد. مهدی برادر زن دایی ام بود. با هم در رفت و آمد بودیم. خانوادگی مسافرت هم رفته بودیم. با هم حرف می زدیم اما من هیچ وقت نفهمیده بودم بهم علاقه مند است. به نقل از او گفته بودند از بچگی دوستم داشته است!! توی جلسه خواستگاری منتظر بودم آن شیفتگی را در او ببینم؛ اما باز هم ندیدم!! بعدا دایی ام تعریف کرد که با جواب منفی ام؛ مهدی خیلی به هم ریخته بوده!!
توی همان دوران بود که یک وبلاگنویس که با او مدتی چت می کردم؛ ازم خواستگاری کرد. اسمش ابوالفضل بود. از در و دیوار با هم حرف می زدیم. با او بیرون رفتم و به این نتیجه رسیدم که او منطقی پیش می رود و از شیفتگی خبری نیست. من هم منطقی پیش رفتم و قبول نکردم. سالها بعد وقتی به آدرس وبلاگ دیگرش دسترسی پیدا کردم و خواندم؛ تازه اثراتی از علاقه مندی توی نوشته های آن سالهایش دیدم! معتقد بودم یا آدم باید دل بدهد و پای دلدادگی اش بایستد و از ایده آلهایش کوتاه بیاید؛ یا منطقی پیش برود و دنبال شرایط مطللوبش باشد. وقتی آن دلدادگی را پیدا نمی کردم؛ حاضر نمی شدم از ایده آل هایم کوتاه بیایم. در نهایت چیزی نگذشت که سنتی ازدواج کردم. با مردی که ۹۰ درصد از ایده آل هایم را داشت و دارد. مردی که حالا عاشقش هستم و می دانم دوستم دارد اما او هم زبان عشقم را بلد نیست.
درک شیفتگی برای من، همیشه جذاب بوده و هست. معتقدم جایگاه معشوقی، دست و دل هر زنی را می لرزاند. چه بسا پایش را هم بلغزاند!! اما مردهایی که من را دوست داشته اند؛ یا بلد نبوده اند آن را ابراز کنند یا من به رفتارهای خاصی برچسب شیفتگی می زنم.
با این همه، از روزی می ترسم که مردی از راه برسد و زبان عشقم را از بر باشد!!!