۲۶شهریور
هنوز درد می کند...
سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ۰۱:۲۹ ق.ظ
خواهرم امروز دفاع کرد؛ با نمره ۲۰.
غیر از دخترش هیچ شخص دیگری را دعوت نکرده بود. وسط صحبت هایش گفت اضطراب داشتم به خاطر پس زمینه ای که تو ذهنم داشتم....
پس زمینه ی توی ذهتش جلسه دفاع من بود! جایی که استاد راهنمایم به جای دفاع بهم حمله کرده بود به خازر یک سو تفاهم کوچک! و من جلوی ۲۰ نفر مهمان بغض کرده بودم و با کلی تلاش گریه نکرده بودم... با نمره ۱۹ و ۹۰! و بعد که سوار ماشین شده بودیم تمام مسیر تا خانه را گریه کرده بودم....
امشب وقتی همه خوابیدند دوباره یادم افتاد و یک دل سیر گریه کردم... دارم به این فکر می کنم اینکه دیگر به دکتری فکر نمی کنم چه قدر متاثر لز این تجربه است...
هنیشه فانتزی ام این بود که با استاد راهنمایم لااقل رابطه ای صمیمانه تر از ساید اساتید خواهم داشت اما فانتزی ام به فاک رفت... جایش هنوز درد می کند...