۰۹مهر
شکر
سه شنبه, ۹ مهر ۱۴۰۴، ۰۸:۰۸ ق.ظ
هر روز صبح، دختر کوچولویم را با آن صورت معصوم و زیبا - که یادآور فرشته هاست- بیدار می کنم... از تصور اینکه بازی زندگی بالاخره تمام می شود و من درین بین ازبچه هایم حسابی لذت برده ام ؛ توی قلبم قند آب می شود و ذوق زده و قدر دانم...
حس می کنم "مادری" ام جایزه خداوند بوده...
اگر درست گفته باشند؛ احتمالا با ارواح راهنمایم جمع شده ایم و وقتی نوبتم شده وارد بازی هیجان انگیز زندگی روی زمین بشوم؛ گفته اند چون روح خوبی بودی و حسابی تلاشت را کردی؛ این دو فرزند شیرین را در بازی داشته باش و کیف کن... شاید هم کلی اصرار کرده باشم که من این کاراکتر را می خواهم و دلم می خواهد یک بازی لذتبخش داشته باشم در کنار تمام چالش هایش....
القصه خدایا شکرت...