از دنیای شخصی ام

۰۷آذر

جدایی

پنجشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۲۷ ق.ظ

در آستانه ۲ سالگی؛ اولین تجربه جدایی جدی رو تجربه کرد... جدایی از شیرخشک و شیشه.... بعد از دو روز سراغ شیر راو گرفت. گفتم تو دیگه دندون درآوردی شیر تلخه اه اهِ.... اما نکرار کرددشیرشیر.... توی شیشه اش فقط یه پیمونه شیر و مقدار زیادی نمک ریختم اما باز تکرار کردم که اه اه بدمزس....  با نارحتی نگام کرد و شیر رو نگرفت. گذاشتم روی میز تا اگر خواست امتحان کنه و اومدم خوابیدم. چیزی نگفت و آمد کنارمن  به شکم خوابید و بالش را سفت بغل کرد. هیچ حرکتی نمی کرد. ده دقیقه که گذشت فکر کردم خوابش برده و خواستم که سرجایش بخوابانمش. موقع بلند کردن، متوجه شد بالش رو دو دستی چسبیده و رها نمی کند و بیداره. به هر ترتیب سر جایش بردم و کنارش دراز کشیدم. ۱۰ دقیقه بدون اینکه تکان بخورد سقف را نگاه می کرد درست شبیه فرد بزرگسالی که توی شوک و ناراحتی و ناباوری باشد... آخر سر با همان حالت دستش را از پتو بیرون آورد و روی دستم گذاشت و آرام آرام چشمهایش را بست...

اصلا فکر نمی کردم ابراز ناراحتیش انقدر شبیه خودم باشه.... منم خودمو به شکم رو تخت میندازم و گریه می کنم و بعد موقع خواب به سقف زل می زنم و به موضوع فکر می کنم....  اما او عنصر مردانه را هم داشت و گریه نکرد. فقط مچاله شد و بالش را سفت بغل کرد...

آه عزیز زیبا و معصومم! کاش گریه می کردی و بغلت می کردم... کاش بزدگتر که شدی یادبگیری از غمهات حرف بزنی و تنهایی غصه نخوری.... کاش غمهات دربرابر قدرت و توانت کوچک باشن.... کاش کلی یار و یاور برای پناه بردن داشته باشی... 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی