جدایی
در آستانه ۲ سالگی؛ اولین تجربه جدایی جدی رو تجربه کرد... جدایی از شیرخشک و شیشه.... بعد از دو روز سراغ شیر راو گرفت. گفتم تو دیگه دندون درآوردی شیر تلخه اه اهِ.... اما نکرار کرددشیرشیر.... توی شیشه اش فقط یه پیمونه شیر و مقدار زیادی نمک ریختم اما باز تکرار کردم که اه اه بدمزس.... با نارحتی نگام کرد و شیر رو نگرفت. گذاشتم روی میز تا اگر خواست امتحان کنه و اومدم خوابیدم. چیزی نگفت و آمد کنارمن به شکم خوابید و بالش را سفت بغل کرد. هیچ حرکتی نمی کرد. ده دقیقه که گذشت فکر کردم خوابش برده و خواستم که سرجایش بخوابانمش. موقع بلند کردن، متوجه شد بالش رو دو دستی چسبیده و رها نمی کند و بیداره. به هر ترتیب سر جایش بردم و کنارش دراز کشیدم. ۱۰ دقیقه بدون اینکه تکان بخورد سقف را نگاه می کرد درست شبیه فرد بزرگسالی که توی شوک و ناراحتی و ناباوری باشد... آخر سر با همان حالت دستش را از پتو بیرون آورد و روی دستم گذاشت و آرام آرام چشمهایش را بست...
اصلا فکر نمی کردم ابراز ناراحتیش انقدر شبیه خودم باشه.... منم خودمو به شکم رو تخت میندازم و گریه می کنم و بعد موقع خواب به سقف زل می زنم و به موضوع فکر می کنم.... اما او عنصر مردانه را هم داشت و گریه نکرد. فقط مچاله شد و بالش را سفت بغل کرد...
آه عزیز زیبا و معصومم! کاش گریه می کردی و بغلت می کردم... کاش بزدگتر که شدی یادبگیری از غمهات حرف بزنی و تنهایی غصه نخوری.... کاش غمهات دربرابر قدرت و توانت کوچک باشن.... کاش کلی یار و یاور برای پناه بردن داشته باشی...