گفته بود " وقتی می خندی چشماتم بخنده؛ کبدتم بخنده؛ همه وجودت بخنده"...
_ تا حالا با کبدت خندیدی؟
+ به ندرت...
گفته بود " وقتی می خندی چشماتم بخنده؛ کبدتم بخنده؛ همه وجودت بخنده"...
_ تا حالا با کبدت خندیدی؟
+ به ندرت...
تمام نیرومو گذاشته بودم که اینبار که در معرض غُر زدناش قرار گرفتم؛ خنثی و مشاهده گر باشم ... با خودم قرار گذاشته بودم نه تنها اترژی از دست ندم که با کنجکاوی ببینم می تونم چیزی ازین موقعیت یاد بگیرم یا نه؟ که یه دفعه وسط غر زدناش گفت :" پدرِ جاکشِ مارو درآوردن" !!!
انقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد... "ر" هی می پرسید چی شده و قهقهه امانم نمی داد که بگم.... انقدر که "ر" هم از شدت خندم انقدر خندید که اشک از چشم اونم اومد بدون اینکه بدونه موضوع چیه....
و این طوری یه تغییر نگرش به موضوع آزاردهنده باعث شد یه موضوع آزار دهنده همیشگی باعث خنده اشکی بشه...
امروز دخترم گفت : مامان من شکل توام؟
فکر کردم دلش میخواد شبیه من باشه. گفتم اره دخترم؛ نازیت و حالتت شبیه منه.
یه نگاه یه وری کرد گفت داری خودتو تحویل میگیری؟؟ 😂😂😂😂🤣🤣
من چی کار کنم با این دختر😂
مطلب در مورد "عقده مادر" است که یونگ توضیحش می دهد... می گوید ما یک وفاداری بیمارگون و نانوشته داریم که هیچ وقت از مادرمان خوشبخت تر نشویم .... و توضیح می دهد که انگار اگر بیش ازو خوشحال باشبم به او خیانت کرده ایم.... و ادامه ماجرا که باید از آن آگاه شویم و ازین انتخاب ناخودآگاه دست بکشیم....
تکان می خورم و به خودم یادآوری می کنم که باید شادترین و خوشبخت ترین ورژن خودم باشم...
به خاطر انجیر و هندوانه؛ نه تنها از خودکشی منصرف میشم که حاضرم فقط به خاطر لذت خوردن این دوتا، بارها زندگی روی زمین رو تجربه کنم!
یه بار که آخر شب کنارهم دراز کشیده بودیم، بهم گفت از بعد از ازدواجمون تا حالا شده از مردی خوشت بیاد؟ اونموقع ازین سوال تعجب کردم و با خودم خیال کردم میخواد از عشقم مطمین بشه... صادقانه جوابشو دادم که مردایی بودن که تحسینشون کنم اما نه خوش اومدن به اون معنای خاص....
یکی دوسال بعد وسط گفتگوهای شبانه مون برام اعتراف کرد که یه مدت کوتاه نسبت به یکی از شاگرداش جذابیت جنسی پیدا کرده بوده و این حسو نمی تونسته سرکوب کنه... البته که هیچ عملی درین راستا انجام نداده بوده اما از بودن این حس شوکه و متعجب بوده.... و اونموقع بود که تازه فهمیدم سوال اون شبش از من برای چی بوده....
اینه زندگی زناشویی.... آرزو می کنی قبل ازون بمیری تا نبودش رو هیچ وقت تجربه نکنی .... انقدر باهاش صمیمی هستی که هر چیزی رو باهاش درمیون بذاری اما اوقاتی هم هست به هزار دلیل روانی و جسمانی ممکنه حواست جای دیگه بره...
حقیقت گاهی چه قدر زشت و برهنه ست...
و حالا داره یادم میاد که یکی از پرشورترین سکس هامونو بعد از اومدن از دانشگاهش داشتیم.... از تصور اینکه علتش تصور اون فرد بوده؛ قلبم هزار تیکه میشه...
من به این جمله که " فحشو بندازی زمین؛ صاحبش ورش میداره" اعتقاد دارم...