تا کامل به یادش نیاری؛ نمی تونی فراموشش کنی....
اگه فراموشش کنی؛ دوباره تکرارش می کنی....
تا کامل به یادش نیاری؛ نمی تونی فراموشش کنی....
اگه فراموشش کنی؛ دوباره تکرارش می کنی....
هر روز صبح، دختر کوچولویم را با آن صورت معصوم و زیبا - که یادآور فرشته هاست- بیدار می کنم... از تصور اینکه بازی زندگی بالاخره تمام می شود و من درین بین ازبچه هایم حسابی لذت برده ام ؛ توی قلبم قند آب می شود و ذوق زده و قدر دانم...
حس می کنم "مادری" ام جایزه خداوند بوده...
اگر درست گفته باشند؛ احتمالا با ارواح راهنمایم جمع شده ایم و وقتی نوبتم شده وارد بازی هیجان انگیز زندگی روی زمین بشوم؛ گفته اند چون روح خوبی بودی و حسابی تلاشت را کردی؛ این دو فرزند شیرین را در بازی داشته باش و کیف کن... شاید هم کلی اصرار کرده باشم که من این کاراکتر را می خواهم و دلم می خواهد یک بازی لذتبخش داشته باشم در کنار تمام چالش هایش....
القصه خدایا شکرت...
احساس شکست و بی ارزشی می کنه، خودشو دوست نداره و افکار خودکشی داره... خانوادشو از بچگی میشناسمو میدونم ریشه ی اغلب این حسا همون پدریه که با سرزنش های همیشگیش احساس ناکافی بودن داده ...مادریه که تحسین بلد نبوده...
حرفاشو میشنوم و به خودم می لرزم...
. به خاطر هر باری که از کارای دخترم ناراحت شدم و بعدش ازم پرسیده" دلت می خواست یه دختر دیگه داشتی؟"؛ می خوام بمیرم...مبادا که باعث شده باشم فکر کنه خوب نیست....
آخ که به راستی بهشت و جهنم زیر پای پدرو مادراست و هر لحظه روی پلِ صراطِ باریک و نازک تربیت ایستاده ایم...
من از سقوط می ترسم....
یه برگ آلویورا خریدم ۱۰ هزار تومان. تاثیرش روی ترک پا چند برابر کرم های ترک پاست. هر بار تیکه هایی به عرض ۲ سانت ازش بریدم. پوست روشو گرفتم و به پام ماساژ دادم. نتیجه عالی بود...
مداومت یک هفته ای لازمه. روزی یکبار.
می گوید به دنیا آمده ایم که هر کدام به شیوه ی خودمان زندگی روی زمین را تحربه کنیم...
این را می گذارم کنار تز این تهی مغزانی که می خواهند روش درست زندگی از تظر خودشان را به همه دیکته کنند... مثلا همین احمق هایی که بی حجاب ها را دسته بندی کرده اند تا برایشان قانون وضع کنند....
خدایا نجاتمان بده!!
خبرگزاری ها از اخبار کشت و کشتار و جنگ و اخبار ناراحت کننده پر شده اند... نه تنها جنگ دشمنی میان کشورها که جنگ بی رحمی و قتل بین پدر و فرزند؛ زن و شوهر، عروس و قتل یک خاندان از شوهر و...
همه ی این اخبار را می توانستم هضم کنم جز دو تا! یکی آن کودک دو ساله افغان بود که توی فرودگاه،یک مرد بلاروس بی دلیل به زمین کوبیدش و یکی آن دختر اوکراینی که به خاطر جنگ به آمریکا پناهنده شده بود و توی مترو بی دلیل توسط یک آمریکایی سلاخی شد...
این اخبار برای من شوکه کننده بود؛ غیر قابل فهم...
خوب است که به خدا اعتقاد دارم... به کسی که می توان به او پناه برد و خود و عزیزان را به او سپرد... جزین با این حجم اضطراب از وجود آدم های دیوانه ی بی رحم در دنیا، قالب تهی می کردم...
اللهم عجّل لولیک الفرج...
حضرت می فرماید:
خداوندا آنچنان کن که مورد ستم واقع نشوم که قادری آن را آن را از من بگردانی و از من به دیگری ستمی نرسد که می توانی مرا از آن باز داری....
همین خدایا! لطفا همین!
پ.ن: مکه که رفتیم یه کتاب بهمون دادن که دعای طواف و صفا و مروه توش بود. همین طور که طواف می کردیم و دعاها رو می خوندیم در لذت و بهت بودم که چه دعاهای قشنگی؛ مگه ازین کاملترم داریم؟ بعدها متوجه شویم دعاهای صحیفه سجادیه خودمونه !
خواهرم امروز دفاع کرد؛ با نمره ۲۰.
غیر از دخترش هیچ شخص دیگری را دعوت نکرده بود. وسط صحبت هایش گفت اضطراب داشتم به خاطر پس زمینه ای که تو ذهنم داشتم....
پس زمینه ی توی ذهتش جلسه دفاع من بود! جایی که استاد راهنمایم به جای دفاع بهم حمله کرده بود به خازر یک سو تفاهم کوچک! و من جلوی ۲۰ نفر مهمان بغض کرده بودم و با کلی تلاش گریه نکرده بودم... با نمره ۱۹ و ۹۰! و بعد که سوار ماشین شده بودیم تمام مسیر تا خانه را گریه کرده بودم....
امشب وقتی همه خوابیدند دوباره یادم افتاد و یک دل سیر گریه کردم... دارم به این فکر می کنم اینکه دیگر به دکتری فکر نمی کنم چه قدر متاثر لز این تجربه است...
هنیشه فانتزی ام این بود که با استاد راهنمایم لااقل رابطه ای صمیمانه تر از ساید اساتید خواهم داشت اما فانتزی ام به فاک رفت... جایش هنوز درد می کند...
شبیه یه قلقلک توی قلبه... لابد چشمامم قلبی میشه...
هر بار میبینم که پسر کوچولوی تپلیم که هنوز دو سالش نشده؛ مثل آدم بزدگا میره در یخچالو باز می کنه و با مکث توشو نگاه می کنه و بدون اینکه چیزی برداره درشو می بنده! درست مثل وقتایی که دل خودم بهونه میگیره یا بیخواب شدم...
آخ که بچه ها شیرین ترین تجربه های زندگی ان....